تبليغاتX
حرفای یه دختر
بیا داخل نمی خواد در بزنی
 
و املا یاس مرد چون فصل بهار تموم شده بود ولی سرو موند چون همیشه بهار بود 

خداحافظ یاس سپید

|+| نوشته شده توسط yasi در شنبه دوازدهم آبان 1386  |
 
به خاطر غلطهای املایی (یکی بود یکی نبود) از همه عذز میخوام آخه اون موقع حالم زیاد خوب نبود

به هر حال شرمنده

|+| نوشته شده توسط yasi در جمعه بیستم مهر 1386  |
 
اول سلام به همه بعد سلام به.....

وای خدا میخوام باهات حرف بزنم آخه چرا؟ چرا داری این کار ها رو میکنی اگه بپرسم که میگی نگو داغ دلم رو تازه میکنی اگر هم که نگم........ اگه بگم دوست دارم که میگی کشکه آخه عزیز من فکر کردی فقط خودت به چیزایی که میخواستی نرسیدی؟ آدم مگه تو زندگیش چه آرزو هایی به غیر از ۱:عشق ۲:خانواده ۳:شغل ۴:سلامتی

من تو اینا به هیچ کدوم نرسیدم

کنکورم که خودت یادته ۳ سال پیش می خواستم برم مدرسه تیز هوشان ولی نشد این در مورد  شغل و اجتماع میخواستم خوانواده ام دور هم جمع باشن و با هم خوب اینم خدا بهم نداد  سلامتی هم که خودت بهتر میدوونی چی به روزم اومد اینم از عشقم  دیگه نمی دونم باید چی بگم تو رو جون هر کی دوست داری از این کار ها دست بردار شاید در مورد عشق بهم بخندی که میدونم می خندی ولی عشق واقعی من........ ولش کن نمی خوام بگم که تو دست از این کارات برداری میخوام بگم که درست قضاوت کنی ندادن خدا به معنی ایت نیست که بندشو دوست نداره بلکه می خواد امتحانت کنه  تو رو خدا آخرت هنوز هست خرابش نکن دیگه من از این دنیا هیچی نمی خوام ولی آرزوی مرگ هم نمی کنم هر چی خودش می خواد بذار بشه چیزی که به صلاحت نیست رو زوری ازش نخواه ضرر میکنی اون بهتر از تو میدونه همیشه خدا رو شاکر باش  

|+| نوشته شده توسط yasi در جمعه بیستم مهر 1386  |
 یکی بود یکی نبود

یکی بود و یکی نبود یه گوشه از زمین خدا یه دختر زندگی میکرد این دختره همش فکر میکرد که زندگش سراسر شادیه هر چی مامانش بهش میگفت :"دختر گلم زندگی خیلی سخته انقدرآسونش نگیر که اگه افتادی تو مسیرش که حتما هم میفتی از پا در میای " اون دختر هم از حرف مامان میترسید هم دلش نمیخواست از اون حال و هوا در بیاد تا این که اون روز اومد همون روزی که نباید میومدچشماشو که باز کرد دید قاطی بزرگا شده افتاده تو جادهی پر فرازو نشیب زندگی تنها بود فقط یه چیزی مونده بود واسش اونم سنگ امید بود که خیلی هم با ارزش بود که توی اون جاده خیلی ها نداشتنش همین طور که دختر داشت توی اون جاده راه میرفت پاش ریاد رفت پشت سنگ و بعضی وقتا با صورت میخورد زمین ولی خوب مجبور بود بلند شه و ادامه بده تا این که متوجه شد که این جاده چه جالبه فصل داره هم بهار داره هم تابستون هم پاییز هم زمستون به مرور زمان این هم واسش تکراری و عادی شد خوب یه بار دیگه نوبت زمستون بود توی امن جاده فصل ها ترتیب نداشت مدیدی یه دفعه بعد از تابستون بهار میشه یا بعد از بهار زمستون میشه خوب داشتم میگفتم توی یکی از اون زمستونای سردو بدش متوجه شد همه دارن دوتایی خونه میسازن عجیبه "آیا اینا دارن واسه چی خونه میسازن ... چرا بعضی ها از ساختن خونشون غمگینن؟انگار یکی اونا رو مجبور کرده بعضی ها هم نه انگار دارن از این کار لذت میبرنولی معلومه که ساختن این خونه ها خیلی سخته پس چرا؟ چرا بعضی ها از این کار ناراحت نیستن ؟"خیلی عجیب بود اون دختر از این کار خوشش نمیومد آخه میگفت تنها که نمیتونم اگر هم بخوام با یکی بسازم چون اون خونه مال هر دومونه باید تا آخر جاده با هم توش زندگی کنیم یه این که اگر نتونستیم باید خرابش کنیم ولی چچ جوری خیلی زحمت واسش کشیدیم پس ترجیح داد نسازه و به راهش ادامه بده آخه اون هنوز اون سنگ با ارزش رو داشت همون سنگ هم بود که باعث میشد دوام بیاره آخه خیلی ها رو دیده بود که چون اون سنگ رو نداشتن همون اولش از پا در اومدن ولی ... اونجا... اونجا... اون کیه؟ چرا تنها ؟ وای داره خونشو کج میسازه الآن خراب میشه باید برم کمکش....ولی... نمیتونم ...آخه اگه مجبور شدم تا تهش بمونم چی؟ نه نه اصلا به من چه باید خودش بفهمه بعد به راهش ادامه داد ولی نمب تونست بره آخه اون پسره... گناه ئاشت آهان یهدم اومد مامانم بهم گفته بود تا میتونی از خودت بگذر و به دیگرون کمک کن خوب حالا وقتش بود وقت از خود گذشتگی پس چشماشو بست برگشتو به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکرد میترسید نظرش برگرده به خاطر این که زود تر برسه تا خونه ی اون پسر دوید وقتی که رسید بدون هیچ حرفی بهش گفت"حواست کجاست خونتو داری کج میسازی الآن خراب میشه" اون پسر خیره مونده بود به دختره نگاه میکرد و دختر هم داشت خونهی اونو درست میکرد بعد به پسره کفت نمی خوای کمکم کنی؟ پسره به حال خودش اومد با هم یه بهر دیگه ساختنش وقتی دختر مطمعن شد که دیگه خونه ی اون پسر کج نمیشه گفت"خ.ب دیگه یه کمی دیگه خونت درست میشه من دیگه برم کاری نداری؟" پسره خندید و گفت "حواست کجاست؟ تو باید بمونی.. با من" دتره کفت چی داری میگی من فقط میخواستم به تو کمک کنم آخه تو داشتی......." پسره حرفشو قطع کردو گفت"ولی این یه قانونه" وای چی شده بود؟ ولی اون پسر راست میگفت حالا باید چیکار میکرد؟ خوب چاره ای نداشت باید میموند باید میساخت خوب موند دیگه ولی اون دختر دلش میخواست بره تا ته جاده ببینه چه خبره ولی دلش نمیخواست بسازه میخواست بره یا حد اقل اگذ هم قرار باشه بمونه و بسازه دلش میخواست به یکی بسازه که خودش می خواد نه مجبوری ولی خوب چاره ای نبود موند و ساخت چه با سلیقه وای خدا پسره حیرون مونده بود "با این که اون نمیخواد چه قشنک داره میسازه" واقعا راست میکفت خوب دیگه هر چی که نباشه اون دختر سنگ امید رو داشت تازه دلش مثل جنس اون خونه سفید بود مثل اون خونه ی برفی خوب دیگه کم کم ساختن اون پسر هم اولش مثل دختره دل به کار با اون دختر رو نمیداد ولی الآن دیگه... دختره شده بود هم خونش و اون از این فکر که اون خونه مال جفتشونه زیر لب خدا رو شکر میکرد خوب حالا دیگه خونه ساخته شده بود دیگه اون دو تا میتونستن بمونن توش با هم دیگه موقش بود دختره یه فکری به ذهنش زد به پسره گفت"میخوام برم " پسر ناراحت شد گفت"کجا" دختر گفت:"ناراحت نباش بر میگردم میخوام تا اون ته برم ببینم چه خبره میام قول میدم"اون پسر ترسید "خدایا اگه دیگه نیاد به این خونه ی خالی چیکار کنم؟" دختر خوشحال بود با خودس میگفت "راحت شدم از اونجا" خوب دیگه احساس آزادی میکرد رفت و رفت وسط راه یکدفعه متوجه یه چیزی شد سنگش نبود پس اون چی بود تو دستش؟ یه سنگ بود ولی اون سنگ امید دختره نبود؟ پس چی بود وای. خوب حالا باید یکی رو پیدا میکرد و از اون میپرسید که این چیه؟ دید یه آدم تنها داره از اونجا رد میشه جولوشو گرفت ازش پرسید"آقا شما میدونی این سنگ چیه؟"اون مرد تنها گفت تا به حال به عمرو ندیدم ولی از ذیذن سنگ حس خوبی به اون مرد دست داد به همین خاطر از دختر خواست سنگ رو به اون بده ولی اون سنگ که ماتل دختر نبود در حال حاضر اون امانت پیشش بود ولی قبل از این که اونو به صاحبش بر گردونه باید میفهمید اون چیه پس از اون مرد عزر خواهی کرد و از اونجا دور شد رفت و رفت یه دختر با یه پسر دید که در حال خندیدن و شاد هستن رفت و گفت:"شما میدونین این چه سنگیه؟" دختره با خنده گفت وای من یکی عین اینو دترم این که سنگ عشق هست بعد دستشو کرد تو جیبشو یکی عین اون رو در آورد و به دختر گفت اینو اون بهم داده و در حالی که به پسری که همراهش بود اشاره میکرد از اونجا دور شدند خوب پس این سنگ عشقه همین طور که به اون سنگ خیره شده بود به خودش گفت پس سنگ خودم کو؟که یه دفعه خورد زمین وای چقدر تنش درد گرفت تا حالا اینجوری نخورده بود زمین شاید هم خورده بوده ولی چون سنگش باهاش نبود یلی درد کشید با خودش گفت:"اگه سنگ خودم باهم بود اینجوری نمیشد"نمیدونست باید چه جوری بلند شه غصه اش گرفت دیگه میمیره اگه پیش اون پسر مونده بودم اینجوری نمیشد که یه دفعه یکی دست دختر رو گرفت و از زمین بلند کرد پس فهمید امید یه آدم فقط سنگ نیست ممکنه آدم هم باشه اون خیلی خوشحال بود اونم یه پسر بود به دختر گفت:"خونم تموم نمیشه زمستون زندگیم دیگه خیلی طولانی شده بهم کمک میکنی؟"دختره که جون خودشو مدیون اون بود گفت"با کمال میل" ولی نه.... اون دختر اگه میساخت پس اون پسر چی اونی که دختره اون طرفتر باهاش خونشو ساخته بودولی چرا دختر یادش رفته بود ولی اون دختر ساخت به همون قشنگی ولی اون پسر این همه قشنگی رو درک نمیکرد دختره کم کم دلش جوش امیدش رو میزد دیگه اون خونه با حواس جمع ساخته نمیشد از یه طرف اون پسر بی اهمییت که خونش رو فقط واسه خودش می خوات و به دختره اهمییتی نمیداد از یه طرف دختره خسته و خسته تردیگه فهمیده بود اون پسر به دلیل مهربونی دست منو نگرفت بلکه فقط از ساختن خونه خسته شده بودو دنبال یکی میگشت که خونشو کامل کنه پسره که هیچی اهمییت نمیدادو به دختر کمک نمیکرد دختذ هم خسته شده بود تا این که....بعد از روز ها خونه ساخته شد ولی اون خونه پایه هاش سست بود دیگه دختر ظعیف شده ود نمیتونست بره از یه طرف دلش واسه ی اون تنگ شده بود...اون؟ اون کی بود ؟سنگش یا اون پسر مهربون؟ وای خونه سست بود آخه عشقی توش نبود تنها عشق اون سنگ بود که تو دست دختر بود و اون دختر به پسره نشونش نمیداد آخه یه حسی میگفت که مال خودشه یه روز که هنوز توی زمستون دختر بود طوفان شد وای چقدر ترسناک بود یه کم طوفان شدید شد خونه لرزید دل دختر هم لرزید ولی اون پسریعنی همون هم خونه ی دختر بی خیال بود اون اصلا نیومد پیش دختره بگیردش توی آغوشش که نترس وحشت تمام وجود دختر رو گرفته بود یک دفعه خونه خراب شد وای سر پناه دختر خراب شده بوددختره زیر اون خرابی ها داشت از درد ناله میکرد اون موقع دیگه کی می خواست نجاتش بده ولی دختره دلش پیش امید بود در حالی که سنگ عشق توی مشتش بود به فکر امید بود آره همیدش هنوز وجود داشت حتما میاد توی این فکر قشنگ دید آوار از رو سرش برداشته شد یه آبشار از نور و روشنی رو سرش ریخت ولی اون موقع که رمستون بود پس این نور چی بود یه دفعه یه صدایی قشنگ به گوشش خورد که گفت:"تو رفتی که برگردی پس چی شد؟ پا شو که بهار شده" وای خودش بود اون پسر مهربون بود اومده بود دنبال دختره وای خدایا سنگ دختره تو دستش بودبه یه لبخند قشتگ دختر رو بلند کرد و گفت:"بیا سنگتو بگیر" بعد دختره یاد سنگ عشق افتاد مشتشو باز کرد و به پسر نشون داد پسره خنده ای کرد و گفت:"قبلا مال من بود ولی الان دیگه مال تو هست"هیچ بهاری توی اون جاده به قشنگیه هون بار نبوددختره با خنده گفت پس این سنگ هم مال تو بعد سنگ امید رو به پسر داد پسر گفت:"نه...این مال تو هست" دختر خندید و گفت:"نه دیگه به این احتیاجی ندارم حالا امید من تو هستی این سنگ رو بگیر چون همیشه امیدوار باشی که تو همه ی امید من هستی" بعد هر دو خندیدند و در حالی که دست هم رو میفشردند به خونه ی سفید و برفیه خودشون که هنوز سر جاش بود رفتند و با خوشی رندگیشون رو شروع کردندو دیگه هیچ وقت دختر دلش برای ته جاده تنگ نشد

|+| نوشته شده توسط yasi در جمعه بیستم مهر 1386  |
 
 خدا خیلی بزگه ولی دمم گرم با همه ی بزرگیش تو دل کوچیکم جاش کردم
|+| نوشته شده توسط yasi در جمعه بیستم مهر 1386  |
 برای خدایم
 
آن روز ها من به آنها آرامش می دادم حال آنکه خودم در درون عذاب می کشیدم
و در حالی که از تو دور بودم روحم را به هیچ فروخته بودم
اکنون می فهمم که آن روز ها واقعا چه کسی بودم :
دروغگویی که به خودم درباره همه چیز، تو، عشق، او، زندگی و ... دروغ می گفتم!
از تو فرار می کردم ولی نامت را هزاران بار بی شرمانه فریاد زدم
فکر می کردم به همه چیز رسیدم ولی وقنی که تنها شدم فهمیدم به آن که باید(تو) نرسیدم.
در حالی که نسبت به تو کور بودم تنها شدم، نه تو بودی، نه عشق ... هیچ چیز نبود؛
سعی کردم به تو فکر نکنم، اما بدون تو هیچ بودم
و سپس تورا در کنار خود دیدم
و تو به من همه چیز بخشیدی
و آنهایی را که باید می گرفتی، گرفتی
و من به زندگی لبخند زدم!
خدایا حال که به اینجا رسیدم به حال خود رهایم نکن، دیگر بدون تو نمی توانم نفس بکشم
 
....................................
|+| نوشته شده توسط yasi در یکشنبه پانزدهم مهر 1386  |
 
من که چیزی ندیدم اصلا چیزی اضافه نشده بود

ای خدا........

|+| نوشته شده توسط yasi در یکشنبه پانزدهم مهر 1386  |
 امید
یه ضرب المثل  اسپانیایی میگه:

"سپیده درست بعد از تاریکترین لحظات شب میزند"

|+| نوشته شده توسط yasi در یکشنبه پانزدهم مهر 1386  |
 
 

رنج امروزتان گنج فردا را برایتان به ارمغان می آورد.فقط تصمیم شماست که سرنوشت را می سازد       رویاهایمان را سرکوب نکنیم که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید زندگی را آهنگی نشاید زندگی از درون انسان می جوشد و هیچ شادی نمی تواند با عشق ورزیدن برابری کند

 پائولو کائیلو (نویسنده ی کتاب کیمیا گر)

|+| نوشته شده توسط yasi در یکشنبه پانزدهم مهر 1386  |
 خدایا
خدایا !

همیشه در ذهن من باش.

وقتی که از خواب بیدار می شوم...

سراسر روز بر من بتاب.

بگذار هر دقیقه زمانی باشدبرای همنشینی با تو.

نگذار فراموش کنم

در هر ساعت از این که با من مانده ای و خواهی ماند

تا صدای من را بشنوی و به من پاسخ دهی...

شکر به جا آورم.

وقتی که شب می رسد...

بگذار که افکارم از تو و عشق تو آرام گیرد

بگذار که خوابم از امنیت و مهر تو اطمینان داشته باشد

و آگاه باشد که من متعلق به تو هستم

|+| نوشته شده توسط yasi در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386  |
 
 ارزان ترین جا برای زندگی زندگی در رویاست ولی یادمون نره که رویا هم میتونه یه روز تبدیل به واقعیت بشه
|+| نوشته شده توسط yasi در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386  |
 نگونمیشه
سلام به تمامیه عزیزان

از همه ی عزیزان ممنونم که به این وب سر زدن من اومدم که از یه نفر تشکر کنم یه نفر که توی زندگیم خیلی بهم کمک کرد یکی از کمکاش ساختن این وب بود

 ولی خوب دست روزگار ما رو از هم جدا کرد  از همین جا  ازش تشکر میکنم و بدونه هر جا که هست واسش آرزوی خورسندی و خوشبختی می کنم

و اینم بدونه که همیشه دوستش دارم و دوست از اون بهتر هم پیدا نمی کنم  میخوام از همین جا یه در خواست ازت بکنم اگه داری اینا رو می خونی ازت میخوام بیایو واسم توی وبلاگ خودت چیزی بنویسی با این که گذاشتی رفتی ولی فکر نکن از یادم رفتی اینو بدون که فقط از دستم رفتی      

............

|+| نوشته شده توسط yasi در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386  |
 ...

هر گاه غروب غم انگيزي ديدي به يادم باش تا هرگاه طلوع دل انگيزي ديدم بيادت باشم

|+| نوشته شده توسط yasi در شنبه هفتم مهر 1386  |
 بارون چیه..؟؟؟؟؟

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست

ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!

دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم

اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي

بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که خاکستري مي شد

دل منم ابري مي شد حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند

و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست

ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته

مثه الان من

مگه نه ............

|+| نوشته شده توسط yasi در شنبه سی و یکم شهریور 1386  |
 ای خدا
ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم

بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم

با وجودی که به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی از آنچه مرا دوست نداری نشدم

ابر را چوب همین سادگیش ویران کرد

من که ویران تر از این ابر بهاری نشدم

ای خدا غصه نخور باز همین میمانم

من زمین خورده ی این ضربه ی کاری نشدم

هر کسی خواست مرا از تو جدا سازد دید

هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم

|+| نوشته شده توسط yasi در شنبه سی و یکم شهریور 1386  |
 
 
بالا